تبليغاتX
تنهاترین دختر

تنهاترین دختر

رفت ودیگر  سخن از راز دل خویش نگفت

حرفی آخربه من از آن همه تشویش نگفت

رنگ گلگون رخ او خبر از واقعه داشت

غرق در حادثه بودوزدل خویش نگفت

شوق پرواز به سوی افقی دیگر داشت

لب فرو بست واز آن سوز نهانیش نگفت

وقف او کرد تمام خود ودر حسرت وصل

غرق در بحر فنا شد زکم بیش نگفت

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 14:25 توسط سحر |


آمد خنده آمد گريه بامن پر گرفت

گريه در افتادنم دست مرا بهتر گرفت

خنده آمد بامن اما طاقت ماندن گريه نداشت

گريه با من ماند چشمان مرا از سر گرفت

در شبان خسته دلگير تنهايي فقط

گريه بامن يار شد از دست من ساغر گرفت

داشتم در غربت تاريک خود يخ مي زدم

نيمه شب يک شعله آتش داد خاکستر گرفت...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 23:19 توسط سحر |


وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت

التماس را توی چشمام دید و رفت

با همه خوبیهام بی وفا

رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت

دیگه دل از همه دنیا سرده

کی میگه گریه دوای درده

بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره

بس که گریه کردم چشام آب نداره

هر چی من بگم باز تمومی نداره

از غم و غصه هام

که حساب نداره

چه کنم ای خدا با دل شکسته

چه کنم با دلی که ز خون نشسته

میدونست مهرشو با جونم خریدم

اما از عشق اون جز ریا ندیدم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 23:16 توسط سحر |


اوني كه مي خوام مــــــــــــن

نه ستارست نه فرشتـــه

آخه من ديگه مي دونــــــــــم

دوره اين حرفا گذشتـــه

مثل شيرين و نمي خــــــــوام

كه دروغ باشه تو كارش

عشق فرهاد و ببينــــــــــــــه

ولي خسرو بشه يــارش

مثل ليلا رو نمي خــــــــــوام

واسه مجنون ناز بيــاره

بشكنه چينيش و امــــــــــــــا

آخرش تنهاش بــــــزاره

عشق و روهوس نمي خـوام

كه فقط يه لحظه باشــــه

از پي عشق زليخــــــــــــــــا

پشت يوسف پاره باشــه

نمي خوام از پشت ابـــــــــرا

يه فرشته باشه يـــــــارم

كه اگه يه وقت بخوامـــــــش

نتونه بياد سراقــــــــــــم

مثل حوا رو نمي خــــــــــوام

كه تو عشقش حيله باشه

كه آدم با خوردن سيب

از خدا شرمنده باشــه

نمي خوام كه همدم من

توي عشقش كم بيـاره

من براش ديوونه باشم

اون بگه دوسم نـــداره

اوني كه مي خوام مــــن

نه ستارست نه فرشتـــــه

يكي هست مثل خــــــــــودم

ولي اون اخر عشقـــــــــــــه

اون تویی نه کــَس دیگـــــــــــه

                 شب ستان من

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 23:14 توسط سحر |


 عشق يعني حسرت شبهاي گرم

 

          عشق يعني ياد يک روياي نرم

 

                        عشق يعني يک بيابان خاطره

 

       عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

 

                 عشق يعني گفتني با گوش کر

 

                           عشق يعني ديدني با چشم کور

 

           عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

 

                    عشق يعني آخر خط بهشت

 

                               عشق يعني گم شدن در لخظه‌ها

 

                عشق يعني آبي بي انتها

 

                           عشق يعني يک سوال بي جواب

 

                                        عشق يعني راه رفتن توي خواب

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 23:8 توسط سحر |


محبوبم پلكهايت را پاك كن !

زيرا عشقي كه چشمان ما را گشوده و ما را خادم خود ساخته، موهبت صبوري و شكيبايي را نيز به ما ارزاني مي دارد. اشكهايت را پاك كن و آرام بگير، زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم و براي آن عشق است كه رنج نداري، تلخي بينوايي و درد جدايي را تاب مي آوريم.

 

 

 

محبوبم ...

هيچ تضميني نمي بينم كه بگويم روزي به تو خواهم رسيد

اما به راستي دلم گواهي ميدهد در ياد و خاطرم جاودانه خواهي ماند.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 16:13 توسط سحر |


زندگی زیباست نه به زیبایی

                   عشق...

عشق تلخ است نه به تلخیی

                  جدایی...

جدای سخت است نه به سختیی

                 انتظار...

امان از این انتظار آخه تا کی

                 انتظار...؟؟؟

        بی همه گان به سر شود

          بی تو به سر نمیشود

           داغ تو دارد این دلم

            داغ دگر نمیشود...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 16:10 توسط سحر |


زندگی اجبار است مرگ انتظار است

عشق یک بار است جدایی دشوار است

فکرت را تکرار کن....

اگر رفتم تو یادم کن اگر مردم تو خاکم کن

اگر ماندم به لطف خویش تو شادم کن

تو شادم کن..

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 16:6 توسط سحر |


گاه نگران می شوی که نکند انقدر که انتظار داری تو رادوست نداشته باشم .

عزیزم دوستت دارم همیشه و همیشه بی هیچ قید و شرطی.

هر چه بیشتر تورا میشناسم بیشتر به تو علاقه مند می شوم.

همه احساسات من حتی حسادتهایم ناشی از شوره عشق بوده است.

در پورشورترین طغیان احساسم حاضرم برایت بمیرم.

همیشه برای من تازه هستی جز دیدار تو همه چیز را فراموش کرده ام.

مرا در خودت ذوب کرده ای ؟ تو تنها اعتقاد من هستی .

روزی که چشمانش را دیدم جان تازه ای گرفتم و عشق را در وجودم حس کردم.

روز به روز عشق او مرا بیشتر اسیر خود میکرد.

وجودم سراپا عشق شده بود و کافی بود بگوید دوستت دارم!

ولی افسوس این تن خاکی نشنید تا به اوج برسد.

 نشنید تا زندگی را بفهمد . نشنید و نشنید.

از آن روز که چشمانش را دیدم هنوز قلبم برایش می تپد ولی چه بهتر که آن چشمان معصوم را نمیدیدم

و خود را در این قفس اسیر نمی کردم و عشق و عاشقی را مثل او داستانی خیالی می پنداشتم .

از زمین خاکی تا عرش دوستت دارم از زمین تا به خدا دوستت دارم ...

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 0:19 توسط سحر |


 

آسمان آبی نگاه تو ، دریایی از عشق است برای غنچه های پژمرده دلم و سرزمینی پر از آرامش برای مرغ مینای بیقرار دلم .قصه تنهایی ام را در تاریکی شب با تو در میان می گذارم .
لابه لای نسترنهای باغ رویایم ، دستان گرمت را جستجو می کنم و من امروز طلوع صداقت را در میان انبوه تاریکیها باور کردم و به غریبانه بودن اشکهایت در خزان سادگی ایمان آوردم همراه با موسیقی باد به حیاط می روم و از باغچه ، یک دسته گل رز می چینم و آن را در سبد پر از گل آرزوهایم می کارم و با عشقی نو ، آن را به تو هدیه می دهم و در زیر آسمان بارانی ، فریاد می کشم :
     دوستت دارم                   اولين عشقم
لبخند ملیح وسبز رنگت راخواهانم چرا که صدای خنده تو ، تلاطم امواج ذهنم را آرامش می بخشد .
و این زیباترین ترانه است برای من !

و عشق هدیه ایست جاودانی. و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو می کنم و قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان می گذارم. نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد. در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم. به آفتاب گردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب  وجود تو سر از خواب بر می دارد. و خوب می دانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان در هم فرو می ریزد و جوانه های ناشکفته امیدم به دور از تو می خشکند. اما با این اوصاف می دانم  قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم با همین قلب کوچک به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 0:16 توسط سحر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387



پیوندها

ورود دختران ممنوع
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin